نقدی بر فیلم «مرد ایرلندی»

به گزارش ردکارپت فیلم: حماسه مافیایی مارتین اسکورسیزی با صحنه ای تلخ و غمبار آغاز می شود. دوربین با حرکت طولانی (تراکینگ) و آرام از راهروها و اتاق ها و عبور و مرور آدم ها و البته بیماران روی صندلی های چرخدار می گذرد و روی چهره مسن فرانک شیرن (رابرت دنیرو) می ایستد. او که روی صندلی چرخدار نشسته، قصه زندگی اش را برای مصاحبه کننده ای (در خارج از کادر) بازگو می کند (مصاحبه کننده چه کسی است؟ یک پرستار؟ یا یک کشیش؟). در حقیقت صحنه ای که نشان از یکی از مشخصه های فیلمساز دارد. بدین گونه ما را وا می دارد تا روایت شخصیت پر راز و رمز داستان را دنبال کنیم. اما پس از لحظه ای سکوت، صدای گلوله ای در فضا می پیچد و بلافاصله خون به دیوار پخش می شود.

اسکورسیزی به تناوب و از طریق فلاش بک در فلاش بک طی یک ساعت نخست فیلم لحظاتی از زندگی خوش و ناخوش فرانک شیرن – سرباز سابق جنگ جهانی دوم – را با ما در میان می گذارد. زمان هایی که به عنوان راننده کامیون حمل گوشت به کار مشغول بود و تا موقعی که به ایتالیا رفت و در آنجا یاد گرفت چگونه آدم بکشد. فرانک آنگاه با راسل بوفالینو (جو پشی) رییس مافیایی پنسیلوانیا آشنا می شود و رابطه آن دو از نوع همان روابطی است که اسکورسیزی می خواهد؛ یعنی سعی بوفالینو در این است که او را به شکل یک خلافکار و مجری عوامل شیادانه خود درآورد.

قصه از ۱۹۴۹ تا ۲۰۰۰ می گذرد و فرانک به مثابه یک مزدور و جنایتکار وارد دار و دسته مافیای فیلادلفیا می شود. در آنجاست که به کمک بوفالینو با ارباب افسانه ای اتحادیه کارگری «تیمسترز» یعنی جیمی هافا (ال پاچینو) ارتباطی عمیق و وفادارانه برقرار می سازد و هم اوست که هافا را در سال ۱۹۷۵ به موقعیتی چشمگیر می رساند و عاقبت کار را برایش رقم می زند.

اسکورسیزی از طریق بازی های نفوذی سه بازیگرش در واقع می خواهد شور و اشتیاق دیرینه خویشتن را نسبت به زندگی گنگسترها نشان دهد و این در حالی است که تقریباً همه نشانه های آشنای او در همین زمینه به خوبی آشکار می شود (بارها و بارها گلوله به سر و صورت آدم ها شلیک می شود). آنچه بیشتر اثر گذار است، نحوه پا به سن گذاشتن و گناه آدم هایش است که قبل از آن در کمتر فیلم گنگستری دیده شده است (جوان و پیر شدن شخصیت ها به وسیله تکنولوژی کامپیوتری با تسلط و تبحر به وسلیه رودریگو پریتو ایجاد شده است).

«مرد ایرلندی» همچنین مملو از خصوصیات همیشگی اسکورسیزی در ترسیمی از فضاهای رنگین کلوب های شبانه و روابط پیچیده شخصیت هاست. هر چند مشکل است بتوان آن را با اثر معروف او «رفقای خوب» (۱۹۹۰) مورد قیاس قرار داد. با این وجود فیلم همان مشخصه ها (تبهکاری ها، قلدری ها و دعواها) را در خود دارد که با همان وسوسه و وسواس نقل شده است. فیلم به گوشه هایی از زندگی شخصی شیرن هم رو می آورد. وقتی دختر کوچک او «پگی» (لوسی گالینا) می گوید که کارفرمای فروشگاه هلش داده و به او دست زده، شیرن به فروشگاه می رود و مردک را به شدت مورد ضرب و شتم قرار می دهد. این در حقیقت ویژگی این شخصیت است و به نوعی حمایت از خانواده (صحنه ای مشابه را در پدرخوانده هم شاهد بودیم). اما شیرن پس از یک زندگی آلوده به خشونت، سعی بر آن دارد تا دخترش او را ببخشد. «پگی» نسبت به بوفالینو سوءظن دارد و بدگمان است؛ لیکن در مقابل به هانا اعتماد دارد (شاید به آن دلیل که مثل او عاشق بستنی است). «پگی» در سنی بزرگتر (آنا پاکویین) شخصیتی معمایی است (خاموش و حتی در طول بازی دو – سه کلمه بیشتر حرف نمی زند) و در واقع به صورت نمادی از اخلاق در می آید که باید بار تمامی گناهان و اعمال ناشایست پدر را تحمل کند.

این حماسه طولانی سه ساعت و نیمه مرثیه وار، تجسم روزگار مخاطره آمیز و تنش آلودی است که چگونه جرم و جنایت به همراه نیروهای سیاسی موجب شدند تا جیمی هافا تبدیل به موجودی قلدر و تبهکار شود (درگیری هایش با جان و رابرت کندی و ماجرای کوبا و کاسترو و حمایتش از نیکسون). موضوعی که سال ها آمال و آرزوی اسکورسیزی بود تا بتواند پس از عمر ۵۰ ساله خود در سینما، آن را به سرانجام برساند. بنابراین «مرد ایرلندی» با تم های شخصی و امضای سینمایی فیلمساز، بخوبی موفق شده است دنیایی جنایتکارانه با ضد قهرمان هایش را به نمایش بگذارد. همچنین احساس بی ترحمی از یک سو و نشانه های مردانگی از غرور و بی مهری را – که همیشه مجذوبش کرده – به گونه ای غم انگیز و حزن آور، اما اثرگذار انتقال دهد.

آخرین نیم ساعت فیلم «مرد ایرلندی» درخشان و نمایشی پرتنش از تنهایی و مرگ است. فضایی بشدت تعلیقی و نفس گیر که به پایانی تراژیک میان دو شخصیت عمده اسکورسیزی شیرن و هافا می انجامد. فیلم به مانند صحنه آغاز، دوباره با حرکتی تراکینگ به راهرو و اتاق ها باز می گردد، آنجا که شیرن بر صندلی نشسته و دوربین او را یکه و تنها در اتاق بر جا می گذارد و به گونه ای اسکورسیزی در سال های خاکستری زندگی اش، نگاهی حسرت آمیز به کهنسالی دارد. به نظر چنین می رسد که مرد ایرلندی می تواند وداع اسکورسیزی با گنگسترهایش باشد.

*پرویز نوری


بدون دیدگاه

پاسخ دهید

فیلدهای مورد نیاز با * علامت گذاری شده اند